۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۷

عبادت چگونه سنجيده مي شود؟

با توجه به ميزان استعداد افراد و توانايي هاي هر يك از آنها انتظار مي رود و نه بيش از آن و انسان معتقد كلا عابد است و لذا منظور فرهنگ ، مكتب يا شيوه خاصي نيست.
من در اين بلاگ كلا راجع به مكتب خاصي صحبت نمي كنم هر چند شواهد و قرائن را سعي مي كنم كلي بيان كنم ولي بعلت مسلمان بودنم كمي رنگ و بوي آن در بلاگ نمايان است كه هرچند نتوانستم آن را پنهان كنم ولي سعي مي كنم بحث را كلي مطرح كنم.
از نظر من دين تنها و تنها مي تواند از سوي انساني وارسته و شايسته مطرح شود ولي او حتما برگزيده است.
آري همانطور كه ما انسانها سنجش خود را محدود به توانايي هاي افراد در هر سن و يا با هر قواي جسمي مي دانيم خداوند هم براي ما همين طور مي خواهد و لذا بيشتر از آن يعني زجر و صدمه زدن به خود كه باعث تحليل و عدم رشد ديگر بخش هاي اعتقادي و ايماني و و و مي شود. كمتر از آن هم يعني اهمال و تنبلي كه ذهن بشري هم آن را مذمت مي كند.
اما ميزان چيست؟ سعي مي كنم در پست بعدي كمي راجع به اين بخش بحث كنم .

۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۷

عبادت و زندگی و دین

خوب حال که بحث ما به این موضوع رسید باید کمی از عبادت و نوع و نحوه آن سخن گفت و اینکه دیگر افرادی که پایبند به مسائل و قوانین دینی نیستند آیا آنها هم عبادت انجام می دهند؟ یعنی زندگی کردن برای آنها چگونه مفهوم می یابد. به هر حال آنها هم از این موهبت الهی برخوردارند و هدیه الهی به آنها نیز عطا شده است.
یک توضیح ایجا لازم است : منظورمان از زندگی ، زندگی خوب است و کار خوب انجام دادن نه که خوب زندگی کردن چون انسان می تواند کارها را خوب انجام دهد و در اصطلاح کارا باشد و به لحاظی خوب باشد ولی این به معنای کار خوب کردن و در انجام آن نیز خوب بودن نیست. در این بلاگ منظور ما از زندگی انجام کار خوب به خوبی است که در اصطلاح به آن اثر بخشی می گویند. منظور ما در زندگی اثر بخش بودن است. لذا انسان می تواند زندگی کند و در آن موفق شود ولی نمی تواند در زندگی اثر بخش باشد. اما آیا اثر بخشی در زندگی که منظور ماست و از این پس هرگاه می گوییم زندگی منظورمان زندگی اثر بخش یا انجام دادن کار خوب و به خوبی است .
به طور خلاصه :
کار را خوب انجام دادن = کارایی
کار خوب را انجام دادن -= اثر بخشی
(و منظور ما از زندگی در این بلاگ مفهوم دوم است)

خوب حالا به پرسش مطرح شده می پردازم ، که برای کسانی که به مکتب خاصی اعتقاد ندارند و دارند زندگی می کنند وضع به چه منوال است؟
کمی به عقب بر می گردیم و به انسان و تاریخ و گذر زمان نگاه می کنیم ، همتنطورکه شما هم بهتر از من می دانید انسان نخستین کاملا بدون هیچ فهومی صبح را به شب می رساند بدون اینکه بداند باید چه کند و گاهی به خطا می رفت و حتی شاید هم نوعی را می کشت و از بین می برد ، خوب شما هم بهتر از من می دانید که بهترین معیار و یا ارزش گزاری برای هر نوع فعالیتی نسبی کردن آن است و سنجش آن با یک چیز دیگر . اینکه بدانیم خوب پیست ؟ بذ پیست؟ خوبتر کدام است به معیار نیاز داریم و میزان. با این دید برای یک انسانی که به هیچ نمی اندیشد معیاری وجود ندارد و اگر کسی برای کاری معیاری قائل باشد لذا می توان گفت در اعماق وجودش به چیزی معتقد است ولی در ظاهر انکار می کندو من به این باورم که همه انسانهای با شعور در اعماق وجود خود نیرویی دارند که آنها را به سمت و سویی می کشاند و متوجه انجام کار خوب یا بد می شوند و این همان پاسخ به سوال فوق است.
از نظر من همه انسانها نه مطلقا خوبند و نه بد و این میزان و معیاری است که در ظرف وجودی هر کس وجود دارد و هیچ ایزویی (ISO) برای آن تعریف نشده است . بنابر این همه می توانند زندگی کنند(منظور مفهوم زندگی به همان مفهومی که در این بلاگ آمده است)
به نظر من حتی اگر آن انسانها بتوانند زندگی کنند و اثر بخش باشند می توانند در درگاه الهی نیز جایگاهی داشته باشند ولی عملا کسی که به هیچ اعتقاد دارد از نظر شما می تواند در زندگی اثر بخش باشد؟
اما آیا مصادیقی داریم که انسانی اثر بخش باشد ولی به چیزی معتقد نباشد ، به نظر من چنین نیست